![]() |
![]() |
|
| وبلاگ شعر |
|
مجله تخصصی ادبیات و اندیشه امروز ایران - امضا - شروع به کار کرد
از شما علاقه مندان دعوت می شود با مراجعه به
از این سایت دیدن فرمایید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:20 توسط مهدی رحیمی |
|
|
سلام دوستان عزیز راستش خیلی وقته که بروز نشدم ! توی این مدت اتفاقات زیادی افتاده شاید مهمترینشون فوت استاد و دوست عزیزم قیصر امین پور بود که واقعا داغونم کرد نه نه اشتباه نکنید ! بروز نشدم تا ناراحتتون کنم راستش میخواستم یه غزل که مال حدودا 4 ماه پیشه رو اپدیت کنم ! بخونید و نقدش کنید وقتی که می فهمی یقین هم شک بر انگیز است وقتی که می فهمی زمین هم سنگ ناچیــز است وقتـــی کلاغان جهــــان هــــــم خـوب می دانند جای من و تو یک مترسک مرد جالیـــــز است وقتـــی کــــه می بینـــــی تمام تیــــغ هــا را که تنهـــــا برای گــــردن مـــا و شما تیــــــز است وقتـــــی خـــروس خانه هم تا ظهـــر می خوابد وقتی که کرکس اولین شخص سحر خیــز است وقتـــی که معنـــی می شود رنگین کمان یعنی : دستان خورشیـــدی که با باران گلاویــــز است وقتــی که در بـــاران به دنیا آمـــدی حتـــــی – فصلی که عاشق می شوی همواره پاییـــز است |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:33 توسط مهدی رحیمی |
|
|
با اینکه بعضی دوستان برای شعر قبلی یه خورده بی معرفتی بخرج دادن
اما امیدوارم این کار رو حسابی نقد کنین !!! راستش این کار با ما بقی کارهایی که از من خوندید خیلی فرق می کنه و به قول دوست خوبم سینا کمال آبادی یکی از اهدافش به چالش کشیدن و در کل یک تم از اسطوره ی انسان امروزه بد نیست یه مقدار روش فکر کنید !
امروز بعد خاتمه وقت کاریَت وقتی که پارک شد در منزل سواریت امروز بعد چای و یک دوش آب گرم بعد از تمام دلهره های اداریت وقتی تمام شد تلفن های پشت هم بعد از تمامیِ گله و آه و زاریت امروز بعد از اینکه گذر کرد آفتاب وقتی که خواب می کند از فکر عاریت وقتی فرو کشید اعصاب در هم و – فریاد های پشت هم و انتحاریت بگذار تا بچینم از این باغ پر درخت یک بوسه از درخت لبان اناریت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 0:16 توسط مهدی رحیمی |
|
|
دوستان عزيزم سلام فكر مي كنم بيشتر از دو يا سه ماهه كه بروز نشدم حالا كه بروزم اميدوارم شما ها منو يادتون نرفته باشه !!! به هر حال اين بار هم با يه غزل بروز شدم لطفا نقد كنيد !! ناچــار بودنــم كه به تكــرار تن دهــم مجبور ميشوم به تو هــر بار تن دهــم در كوچـه ها كه راه عبوري نمانده است بايــد به قـاب خـالي ديــوار تـن دهــم □ اين خانه جاي بانگ "اناالحق" نمـيشود "منصور" ميشوم كه به انكــار تن دهم هي چرخ مــيخورم مثــلا راه مــيروم بايـد بـه راس مبــدا پرگــار تـن دهــم حالا كه قلب سخت زمين ، سست ميشود نـاچــار مــيشوم كه به آوار تن دهــم حالم بـد است ، شعــر امانـم نمــيدهد بايد به يك ، دو بستـه ي سيگار تن دهم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:26 توسط مهدی رحیمی |
|
|
[سلام مي دونم كه دير به دير بروز مي شم و مي دونم كه خيلي هاتون به همين خاطر كمتر بهم سر مي زنيد بهر حال با يك غزل ديگه بروز مي شم بخونيد و نظر بديد[ تقديم به حس مرگبار عشق امشب دوباره هم نفس باد مي شوم از قيد انتظار تو آزاد مي شوم حس مي كنم دوباره مي آيي كنار من با هرم داغ هر نفست شاد مي شوم □ شيرين من به خواب جدايي نمي رسي من بين كوه قلب تو فرهاد مي شوم اين قتلگاه ، حجله من نيست نوعروس ! با تيغ تيز چشم تو داماد مي شوم خونم مباح نيست اگر بگذري ز من من زخم مي زنم به تو جلاد مي شوم □ اين درس آخرت به تعالي نمي رسد اين بار تو شاگرد ، من استاد مي شوم حالا دوباره از ته دل آه مي كشم حالا دوباره هم نفس باد مي شوم بهر حال من وظيفه ي خودم رو كه بروز شدن بود رو انجام دادم بهتر شما هم لطف كنيد و نظر بديد !!!! منتظرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 16:27 توسط مهدی رحیمی |
|
|
دوستان عزيز من دوستان عزيزي كه خيلي هايتان را نديده ام و نمي شناسم بالاخره بعد از مدت ها استرس ، ترس ، عدم تمركز حواس و مشكلات بزرگي كه توي زندگي شخصي من اتفاق افتاد تونستم يه غزل بنويسم !!! نمي دونم شما هم مثل من هستيد يا نه ولي من هر وقت ذهنم آشفته است نمي تونم اون طور كه بايد و شايد به شعرم برسم اميدوارم تاخير تقريبا ۳ ماه ي من رو به بزرگواري خودتون ببخشيد و اين كار رو با تمام توان (نه تعارف نمي كنم !) نقد كنيد حالم بد از نخاله ي سيگار هاي برگ تف مي كنم حواله ي سيگارهاي برگ من مانده ام و نيمه غزلهاي مردني من مانده ام و هاله ي سيگارهاي برگ تو راه مي روي دو- سه خط سمت آفتاب بر تن و يا كشاله ي سيگار هاي برگ تو اولين درخت زميني كه : سبز سبز ... من آخرين تفاله ي سيگار هاي برگ □ □ □ اين ضجه از گلوي پر از شيون من است من ! من ! نه ناله ي سيگار هاي برگ لعنت به من ، به همه ، زندگي و يا – فرجام بيست و چند ساله ي سيگار هاي برگ مي چرخد از زمين به هوا ، دود لعنتي ! نفرين به رقص باله ي سيگار هاي برگ تف مي كنم نثار خودم ، دود ، شعر ، يا – تف مي كنم حواله ي سيگار هاي برگ . ۲۶ / ۸ / ۱۳۸۵ با اميد به حرفهاي ناگفته اي كه در ذهن هاي شما غوطه مي خورند اميدوار به نقد شما مي مانم بدرود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:45 توسط مهدی رحیمی |
|
|
به همت انجمن شعر جوان اراک
سلسله نشست های تخصصی ترانه دوشنبه ها ساعت ۵ عصر در محل مرکز فرهنگی ارشاد واقع در طبقه فوقانی سینما استقلال اراک برگزار میگردد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 6:27 توسط مهدی رحیمی |
|
|
سلام
ببخشید اگه یه خورده دیر به دیر بروز میشم ! این کار که نوشتم روز ۲ مرداد شروع شد و ۳۰ مرداد هم تموم شد خوب یه کادوی تولده !!! واسه همین یه خورده روش وسواس داشتم تقدیم به ...
فرجام روز دوم ماه برندگیست : امروز روز جشن که نه روز زندگیست
من تکه تکه پیشکشت می شوم ولی این کادوها همیشه پر از خط و کندگیست ! □
مریم ترین نواده ی آدم ترین بشر
طفل تو رونوشته ی فرزند خواندگیست
حالا مسیر سبز خیالم بسمت تو !
حالا مسیر سرخ من از عرش راندگیست
□
من می پرم بسمت تو هر روز بی دلیل
این سرنوشت مطلق ذات پرندگیست
حالا دوباره من به تو تقدیم می شوم
ناقابل است زحمت یک عمر بندگیست !
یادتون نره ! من منتظر نقدهاتون هستم
یا علی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 12:8 توسط مهدی رحیمی |
|
|
سلام دوستان عزیز من
ببخشید اگه خیلی دیر به دیر بروز میشم !! ولی حالا که بروز شدم من رو یکمی دریابید و نقد کنید یه غزل جدید دارم شاید خوب شاید بد !!!!! هر چی که هست نقدش کنید
با کنج "سردخــــانه"ی تان خــــــو گرفته ام آنقــــدر مــــرده ام که دگــــر بــــــو گرفته ام
با یک دو بیت من بــه کسی بر نمی خورد نـــوری که از چراغـــــک بی ســــو گرفته ام
***
من را کسی که سمت شما بود زنـــده کرد یا هـــرچـــــه داشتم همـــــه از او گرفتــه ام
حـــــــــالا به یمــــن آمدنش آب مـــی شوم حــــــالا به دست خــــویش ، جــارو گرفته ام
حــــــالا به یمــــن آمدنش آب مـــــــی شوم هرقطره را زگـــوشــــــــــه ی ابـــــرو گرفته ام !
امـــــا ببیــــــن به حـــرمت این انتظـــــار تلخ مثــــــل جزامیــــــــان ز شمـــــــا رو گرفته ام
***
هرگز ! دوباره خلقــت آدم ؟ نمـــــــی شود من مرده ام ولی کفنـــــم کـــــو ؟ گرفته ام ؟
اینجا هدف به کنج همین سرد خانه هاست من کنج "ســـــــردخانه"ی تان بـــو گرفته ام
ببخشید یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:36 توسط مهدی رحیمی |
|
|
با یک شعر بروز خواهم شد
لطفا منتظر بمانید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:30 توسط مهدی رحیمی |
|
|
باز هم سلام ببخشید که این وبلاگ مدتی تاخیر شد !!! باز هم یک غزل بد نیست با هم این شعر رو بخونیم ؟! تصویرهای بکر ذهنم محشر است اما بانوی مشکی چشم من زیباتر است اما اینبار در ذهنم تمام پیکرم می سوخت اینبار یک تصویر از خاکستر است اما هر روز من از تابش خورشید تر بودم اینبار خورشید از نگاه من تر است اما طاقت ندارم دردهایم بیش از این باشد طاقت ندارم گرچه جنگ آخر است اما {دست چپت بر روی ماشه ، روی گیجگاهم ، نه ! بر روی انگشتت هنوز انگشتر است اما } تصویر ذهنت خالی از من بود ، خالی تر بی من بمان ، این شعر ، نقطه ، از سر است اما تصویرهای کهنه ی ذهنم ورق می خورد اینبار بانویم ولی زیباتر است ، اما . . . امیدوارم این کار رو هم مثل کارهای قبل بخونید و نقد کنید یادتون نره !! من منتظر نقدتون هستم یا علی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:4 توسط مهدی رحیمی |
|
|
باز هم سلام این دفعه قصد کردم یکی دیگه از غزلهام رو براتون بنویسم بهتر نیست شعر رو بخونیم ؟ بانوی من سبز است پیچکوار می رقصد بر خشت خشت کهنه ی دیوار می رقصد در چشمهایم لحظه لحظه دورتر اما – با چشمهایم خط به خط انگار می رقصد هربار خواهم خواند نامش را:"سیه گیسو!" هر بار می آید ولی هر بار می رقصد با هر نگاه خود مرا آوار می سازد با هر نگاهش بر تل آوار می رقصد □ □ □ می ایستم . هی کام پشت کام می گیرم بانوی من با دود این سیگار می رقصد هی گرمتر هی گرمتر هی گرمتر هی گرم بانوی من داغ است او تبدار می رقصد می رقصد او من نیز می رقصم به پای او من خط به خط می سوزم آخر بار ، می رقصد ... نمی دونم نظرتون چیه ولی امیدوارم از من دریغ نکنید یا حق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 7:43 توسط مهدی رحیمی |
|
|
دوستان عزیز سلام نمی دونم چرا دوست دارم هر کدوم از کارهام رو به یه مناسبتی توی وبلاگم بنویسم !!! این کاری رو هم که اینبار می خوام براتو ن بنویسم مناسبتش اینه که ... اینه که ... راستی یادتون نره منتظر نظرهاتوون هستم بهتره با هم کار رو بخونیم !! از نگــــاه آتشینـــــــــم شانــــــه خالــــــی می کنی با نگاه خــــود مرا حالــــــی به حالـــــــی می کنی فخر بر من می فــــــروشد خنده هایــــت ، باز تو- دشــت رنگیـــــن نگاهـــــــم را شمالــــی می کنی گوش کــــن!" بی تو خیالــــم بوی گنــدم می دهد" تو که می آیــی دلــــم را دشــــت شالـــی می کنی خوب میدانــم که با هــــر بوســــه ی گرمـــت مرا آخریـن مجنـــــون ایــــن دور و حوالـــی می کنی حرف من این نیست ! من درس تو را پس می دهم گر چــــه تو مــــن را گرفــــتار توالـــــی می کنی من به تــــو گل می دهــــــم امــــا تو گلهــــای مرا یک به یک می بافی و گلهــــای قالــــی می کنی ! قلب تو سنگیست ، کافــی نیست ، پس مـــی آیی و قلب من را سست چـون قلبی سفالــــــــی می کنی التماست می کنــــــم با عجـــــز امـــــا بــــــاز تو از نگاه آتشینـــــــــم شانــــــه خالــــــی مــی کنی نمی دونم نظرتون چیه ؟!؟! ولی امیدوارم هر چی که هست از من دریغش نکنید موفق باشید یا حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:42 توسط مهدی رحیمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 تیر 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|